خرید بک لینک
همیشه خسته از روزای برفی... عشق پریشون شده دو حرفی... گفته بودم اگه دلت گرفتس... کنج دلم جا واسه دلت هست... شایددلت خواست و باهات نیومد... یا شایدم دلت باهات نیومد... هر چی که بود بزار که گفته باشم... هر جا که هست دلت من باهاشم... عشق گذشته از پل... دشت پر از گلایول... گمشده دو حرفی ...خسته روز برف

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

کاش آروم تر تایپ میکرد تا حداقل صدای دکمه های کیبوردش منو اذیت نمی کرد...اما اشکال نداره من سعی می کنم نادیده بگیرم و کار خودمو انجام بدم چقد خوبه که منم جسارتمو بخرج دادمو میخوام اینجا اعتراض و ناراحت شدنمو بنویسم، آخه همیشه اون شاکی هست و من متهم هیچ وقتم بلد نیستم درست و حسابی از خودم دفاع کنم و

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خداوند توبه ی او را پذیرفت، زیرا خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است. سوره ی بقره، آیه ی 37نمی توانستم حرف بزنم، نه با آدم ها، نه با دنیا، نه با درختان و باران که با تو نمی توانستم حرف بزنم.نه اینکه بلد نبودم،بلد بودم اما نمی توانستم چیزی بگویم. زندگی با تمام روزمرگی

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیز

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید! وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می*کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می*دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم.

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

روزی به بیل گیتس گفتند : از تو ثروتمندتر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر. چه کسی؟ سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خی

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

سلام بعده مدت ها که خیلی هم دلم میخواست که بیامو یه چیزی بنویسم، امشب یعنی یه جورایی صبح حس نوشتن اومد خداروشکر حالشم اومد...امروز که یک شنبه 26.خرداد.92 هستش دقیقا 5 روز از جشن فارغ التحصیلی منو آوین میگذره... شب جشن شب خوبی بود، برعکس اینکه من فک میکردم تو جشن از گریه نفسم بند بیاد اصلا اینطور نشد

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

ای که تو را در گذر نسل ها و عمر ها یافته ام، من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین میگسلم، با آسمان آشنا شو، با ستارگان انس بگیر، با آنها (( معاشرت کن))، با ماه رفیف شو، با آسمان شب ها خو بگیر ، آنجا وطن ما است، سرزمین آزادی ما است، میعادگاه آزاد ما است، من در هر ستاره، در جلوه ی هر مهتاب ، در عمق تیره ی

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

یاد اون روزایی که اینجا پست میزاشتیم به خیر ! یاد اون همه مشکلات و سختیای دانشگاه بخیر !یاد کسایی که هنوز تو قلبمون جا دارن به خیر ! یاد درد و دل هایی که هیچوقت فراموش نمیشه بخیر ! آره ! یادش بخیر... رژینا و آوین ، مدت هاست ازتون هیچ خبری ندارم، بی معرفت نیستم، اما دیگه صلاح دیدم که مزاحم زندگیتون ن

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

به نام خدا نمیدونم از چی و کجا شروع کنم؟ از کی شروع کنم6 سال پیش (تاریخ نگارش این متن) تو بهمن 90 این وبلاگ رو به همراه دو نفر از دوستان ساختیم آوین و رژینا. البته خب اسم ها مستعار بودن هدفمون از ساخت این وبلاگ ثبت خاطره هامون بود. اتفاقات روزمره و خاطراتی که اون دوران برامون میساخت! آشنایی ما برمی

برچسب: نویسنده: امیر شریفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 7:03

صفحه بندی